محمد بيومي مهران ( مترجم : سيد محمد راستگو )

361

بررسى تاريخى قصص قرآن ( فارسى )

چرا كه بايد چهل سال بگذرد تا خلق و خوى مردمى ديگرگون شود ، و دانشمندان گفته‌اند كه براى دگرگونى مردمى از بىدانشى به دانش پانزده سال بسنده است . يعنى چون مردمى به علم‌آموزى روى آورند ، پس از پانزده سال مىتوانند از ميوه‌هاى خويش بهره برند . اما براى دگرگونى خلق و خوى ملتى ، به چهل سال نياز است ، يعنى چون مردمى خلق و خويى تازه پيش گرفتند ، تا آن‌گاه كه بتوانند از ميوه‌هاى اين شيوهء تازه بهره گيرند ، بايد چهل سال بگذرد از اين روى خداوند چنين خواست كه اسرائيليان چهل سال در بيابان بمانند تا نسل پيشين خو گرفته به بردگى و زبونى از ميان برود و نسلى تازه كه بردگى و زبونى را نيازموده و به آن خو نگرفته و چشم در آزادى و آزادگى گشوده ، پديد آيد . « 1 » گروهى نيز گفته‌اند ، راز چهل سال ماندن اسرائيليان در بيابان با دين تازهء آنان پيوند استوارى دارد . آنان ساليانى دراز در مصر با دين‌هاى مصريان خو گرفته بودند و آنها را پذيرفته بودند ، اينك خداوند چهل سال آنان را در بيابان نگه داشت تا دين تازه هر چه بيشتر در جان و دل آنان ريشه دواند و استوار گردد و خاطرهء دين مصريان از ذهن و ضمير آنان زدوده شود . به ويژه اين كه در آينده چون به فلسطين روند ، دين تازه آنان در آن جا با دشوارىها و درگيرىهاى بيشترى روياروى خواهد شد . از اين روى بايد آنان چندان در بيابان بمانند و با دين تازهء خود خو بگيرند كه بتوانند در برابر پيش‌آمدهاى آينده دين خود را پاس دارند . « 2 » به هر روى ، هر چه بوده ، در پايان داستان ، چنان كه از قرآن خوانديم ، خداوند با اين عبارت كه « فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ - بر اين مردم نافرمان و ناسپاس دريغ مخور ، موسى را دلدارى مىدهد و مىگويد بر آنچه براى اين مردم پيش آمد ، اندوه مخور كه اينان سزاوار چنين سرنوشتى بودند . و اين داستان سرزنش و نكوهش يهوديان و رسواكنندهء آنان نيز هست و نشان مىدهد كه آنان مردمى نافرمان و ناسپاس بوده‌اند كه دستور خدا و پيامبر خويش را به چيزى نمىگرفته‌اند و از فرمانبرى آنان سر مىپيچيده‌اند و رو مىگردانده‌اند و در جهاد با دشمن به سستى و بزدلى مىگراييده‌اند و پا پيش نمىگذاشتند ، با اين كه پيامبر و پشتوانه‌شان - حضرت موسى ( ع ) - در آن زمان در ميانشان بوده است و آنان را به پيروزى و بهروزى مژده

--> ( 1 ) . عبد الوهاب نجار ، همان ، 227 - 228 . ( 2 ) . L . Woolley , op - cit , p . 497 .